...

حجم سنگینــــ زندگی

باعث شده بیشتر به بودنمـــ بیاندیشم ...

و بیشتر احساسش کنم
...
دیگر
 مهم نیست !

دیگرانیـــ که همیشه در حال شعار دادن هستند

همین قدر که جسمم زنده باشد و دمی بیاید و بازدمی برود کافی است

و دیگر مهم نیست و هرگز هم مهم نبوده

رویاهاییـــ که به تدریج رنگ باختند

دلم یه گوشه دنج میخواهد..

یه خلوت خالی از هیاهو

کاش دنیا به جای گردی.. چهار گوش بودو هرقت دلمـــ میگرفت در گوشه ای به فکر کردن

مشغول میشدم

شایدم ماژیک به دست افکارم را نقاشی میکردم برچهار گوشه این جهان..آن وقت دنیا را

آن جور که دوست داشتم میدیدم..

جدیدا..

هرچقدر بیشتر نگاه میکنم ، بیشتر دلم میخواهد چشم هایم را ببندم

هرچه بیشتر گوش میکنم دلم میخواهد دیگر نشونم چون جز دروغ چیزی ندیدم و نشنیدم

آدمای این روزها خودشانم نمیدانند چی میخواهند از زندگی

خنده دار است حتی آدمها در خلوت خودشانم صورتکـــ برچهره نقشـــ بازی میکنند

و
 رو راستــ چه واژه غریبی شده است...

/ 0 نظر / 9 بازدید